تبليغاتX
درد هجر
درد هجر

....... شاید دگه نبینمت.....

 

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید

یا تو به دم صبح سلام نسپردی

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید

 

من نامه نوشتم و به کبوتر بسپردم

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید

نوشته شده در 17 Dec 2011ساعت 18:6 توسط حسیب| |

    

 دیگر مرا به گوشه یی هجرت عذاب کن           آباد و چون نکردی دلم را خراب کن

 گفتم رُخ بنمایی و برهانی ام ز غم                 عمری گناه کردی و باری ثواب کن

 بیهوده انتظار کرم داشتم  ز  تو                     کاری که از توان تو نه آید جواب کن

 دیگر مرا به گوشه یی هجرت عذاب کن            آباد چون نکردی دلم را خراب کن

نوشته شده در 1 Nov 2010ساعت 11:42 توسط حسیب| |

ای ماه کنعانی من آن دل که بُردی باز ده


مرغ دلم را از فقس پرواز ده، پرواز ده


ای اختر تابنده ام، ای کوکب پاينده ام


يا نور افشان بر دلم، يا دل که بردی باز ده


از قول من با او بگو، ای برده از خاطر مرا


يا پای بنه بر ديده ام، يا دل که بردی باز ده

نوشته شده در 25 Sep 2010ساعت 15:8 توسط حسیب| |

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است -   دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من‌ نه اينکه مرا شعر تازه نيست  -  من از تو مي‌نويسم و اين کيميا کم است

سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست - در شعر من حقيقت يک ماجرا کم است

تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود -  چيزي شبيه عطر حضور شما کم است

گاهي ترا کنار خود احساس مي‌کنم  -  اما چقدر دلخوشي خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پاي توست  -  آيا هنوز آمدنت را بها کم است؟

این شعر مقبول را یکی از دوستانم فرستاده است

ممنون

 

نوشته شده در 9 Aug 2010ساعت 12:38 توسط حسیب| |

ای شاخ گل که در پی گلچین دوانی ام
این نیست مزد رنج من و باغبانی ام

پروردمت بناز که بنشینمت به پای
ای گل! چرا به خاک سیه می نشانی ام

در یاب دست من که به پیری رسی, جوان
آخر به پیش پای تو گم شد جوانی ام

گر نیستم خرانه, خزف هم نیم حبیب!
باری مده ز دست به این رایگانی ام

تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بی همزبانی ام

با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز
گردون گمان نداشت به این سخت جانی ام

یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت
یاری ز من بجوی که با این سخت جانی ام

نوشته شده در 9 Aug 2010ساعت 12:31 توسط حسیب| |

سر نا مهرباني داره ليلي

سفر با يار جاني داره ليلي

مگم هرجا كه باشد همراي خود

دل از ما نشاني داره ليلي

چرا احوال ويران ويران داري اي گل

چرا وضع پريشان داري اي گل

مگر زين شهر خوب جان برابر

سر ملكهاي پايان داري اي گل

 مرو كه تك و تنها ميشم از غم

مرو كه بي سر پا ميشم از غم

 تو از شهر كدام آزاده گاني

كه تا بيبينمت وا ميشم از غم

 

نوشته شده در 25 Jul 2010ساعت 11:9 توسط حسیب| |

امید وصل

تابه رخ آن زلف مشکین را پریشان می کنی

روز و شب را بر من غمدیده یکسان می کنی

لیک چون با شانه آن را می نمایی آشنا

عقده ی دل می گشایی مشکل آسان می کنی

زلف در دست صبا بگذار و چشم من به راه

اشکباران می کنم تا مشک افشان می کنی

دل ز من در انتظار مقدمت خون شد ولی

از امید وصل خود لب را تو خندان می کنی

دوش در بزم حریفان جلوه کردی بی حجاب

چون به ما نوبت رسد پیدا و پنهان می کنی

جان فدای لعل خندانت که چون آری برون

عقد مروارید از آن، دل را تو غلتان می کنی

روز با ما محرم و شب با رقیبان گرم راز

تابه کی با دوستان جانا تو دستان می کنی؟

گر شبی با ما به روز آری و روزی شب کنی

روز را نوروز و شب را روز رخشان می کنی

طُرفه جادویی است چشمت کز نگاهی دلفریب

عالم نحریر را مرغ غزلخوان می کنی

گر «حسیب» جان دهد در راه عشقت زنده است

چون که با او یک نفس سر در گریبان می کنی

نوشته شده در 11 May 2010ساعت 13:36 توسط حسیب| |

همه عمر برندارم، سر ازاين خمار مستی

 

كه هنوز من نبودم، كه تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی، كه حضور و غيبت افتد

 

دگران روند و آيند و تو هم‌چنان كه هستی

چه حكايت از فراقت، كه نداشتم؟ وليكن

 

تو چو روی باز كردی، در ماجرا ببستی

دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا

 

به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

 

نه طریق توست سعدی، کم خویش‌گیر و رستی

نوشته شده در 9 May 2010ساعت 10:17 توسط حسیب| |


نه وصلت ديده بودم کاشکي اي گل نه هجرانت     


که جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت


تحمل گفتي و من هم که کردم سال ها اما


چقدر آخر تحمل بلکه يادت رفته پيمانت


چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکداماني


حذر از خار دامنگير کن دستم به دامانت


تمناي وصالم نيست عشق من مگير از من


به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت


اميد خسته ام تا چند گيرد با اجل کشتي


بميرم يا بمانم پادشاها چيست فرمانت


چه شبهائي که چون سايه خزيدم پاي قصر تو


به اميدي که مهتاب رخت بينم در ايوانت


دل تنگم حريف درد و اندوه فراوان نيست


امان اي سنگدل از درد و اندوه فراوانت


به شعرت شهريارا بيدلان تا عشق ميورزند


نسيم وصل را ماند نويد طبع ديوانت

نوشته شده در 9 May 2010ساعت 10:11 توسط حسیب| |

یک شب کنار شمعی ،تا صـبح دم نشستم
او گریه کرد می سـوخت، من هم زغم شکــستم
در آن شــب ســیه رو ، یــادم به چشــــمت افتـــاد
آن مســـتی نگــاهــت ، بـر روی چشــــمم افتــــاد
آهســـــته اشــــکی آمــــد ، پــاییــن ز دیـدگــانـــم
گــویــی به شـــعـله آمـــد ، شـــــمع درون جـانـــم
آن قطـــره اشـــکم آخـر، بـر روی شـــــمع لغــزیــــد
خــامــوش گشـــت آنـــگه ، دودی بـه نـاز رقصـیــــد
از طــــرح دود آن شـــــــمع، در آن ســـــیاهی تـــار
شـــعـری نوشــته می شـــد ، آهســته روی دیـوار
دل مـی تـپـــــد بـه ســـینه ، بــا یــاد روی دلــــــدار
هر جــا که هســـتی یـارم ، باشــد خــــدانگهـــــدار

نوشته شده در 9 May 2010ساعت 10:6 توسط حسیب| |

عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم
با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم

مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای
در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم

نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای
من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم

ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا
عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم

بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای
تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم

همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم
من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم

نوشته شده در 9 May 2010ساعت 10:5 توسط حسیب| |

به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آید
ز مضطرب شدن من زمین به لرزه در آید

به دشت و کوه چو از داغ گریم و نالم
ز خاک لاله بروید ز سنگ ناله درآید

ز غمزه تیر نگه دیر در کمان نهد آن مه
ولی هنوز بود در کمان که بر جگر آید

ترا به بر من کوتاه دست چون کشم آسان
که با خیال تو دستم به زور در کمر آید

نوشته شده در 9 May 2010ساعت 10:3 توسط حسیب| |

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکَني بنيادم

مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکُني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم

رخ برافروز که فارغ کني از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند توام آزادم

نوشته شده در 23 Mar 2010ساعت 10:28 توسط حسیب| |

شنیدم ازینجا سفر میکنی

توآهنگ شهر دگه میکنی

خیال من  از...........

خیال من از  سر بدر مکنی

همان لحظه یی آشنایی تو

گمان برده بودن جدایی تو

 تو عشق آفرین بلبل گلشنی

جدا از من و روز شب بامنی

زدوری به جان...........

زدوری به جان ام شرر میزنی

همان لحظه یی آشنایی تو

گمان برده بودن جدایی تو

به پاس صفایی سرشکم بیا

حذر از سفر کن برای خدا

کجا میروی ...........

کجا میروی آرزویم کجا

همان لحظه یی آشنایی تو

گمان برده بودم جدایی تو

نوشته شده در 30 Jan 2010ساعت 13:58 توسط حسیب| |

ساقیا برخیز و درده جام را

 

خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

 

برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان

 

ما نمی​خواهیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور

 

خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان من

 

سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود

 

کس نمی​بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است

 

کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

 

هر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

 

عاقبت روزی بیابی کام را

نوشته شده در 31 Dec 2009ساعت 10:25 توسط حسیب| |

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

 

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

 

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که برگذشت

 

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

 

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

 

از دیده​ام که دم به دمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی​کشد

 

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده​ام

 

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

 

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

نوشته شده در 31 Dec 2009ساعت 10:20 توسط حسیب| |

دیگر بر نمیگردم دیگر بر نمیگردم
گیرم از فراق مردم دیگر بر نمیگردم

یاد داری پیش گلها دست با دست رقیبان
کنار آب شاران من در گوشه یی پنهان
با دو چشنمان حیران مایوسانه میدیدم
دیگر بر نمیگردم دیگر بر نمیگردم
دیگر بر نمیگردم دیگر نمیگردم

شام گاهی بی تو تنها از لب ساحل گذشتم
تو گویی موجه یی دریا به گوشم خواند نامت را
آخرین کلامت را به یادت گریه کردم
دیگر بر نمیگردم دیگر بر نمیگردم

نوشته شده در 29 Oct 2009ساعت 10:18 توسط حسیب| |

آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی

بیهوده مرا چشم براه کردی و رفتی

آن کاخ امیدی که بنا کردم از عشقت

خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی

----

دو زلفونت بود تار ربابم

چه میخواهی از این حال خرابم

تو که با ما سر یاری نداری

چرا هر نیمه شب آئی بخوابم

 

نوشته شده در 5 Oct 2009ساعت 13:41 توسط حسیب| |

 روزی بیا به فاتحه سوی مزار من             تا دور قامت تو بگردد، غبار من

عمرم گذشت ویار، نگردید، یار من            شد خاک ودود، روز من و؛ روزگار من

 

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:38 توسط حسیب| |

منظور داغ كيست دل بيقرار من

حيرت  زده است ديدهء پر انتظار من

ضرب كدام حربهء ابرو رسيده است

در خاك و خون كشيده تن بيقرار من

 مصروف درد و داغ كدامين سهی قد است

ياد كی شعله ريخته بر جسم زار من

 از اين غزل حروف سر مصرع  جمع ساز

عقلت اگر رسآست بيابی شمار من

اميدوار لطف تو ام تا دم حيات

نام تو هست فاتحه خوان مزار من

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:35 توسط حسیب| |

چه استغناست از بهر خدا با من تكلم كن

گره از چين پيشانی كشا قدری تبسم كن

نموده زهره ام را آب تمكين ادای تو

سخن بر لب مياور بر دهان خويش غم غم كن

 ا‌گر با موج گردابی سری دارم  ز خود بگذر

بشوی از زنده گی دستت شنا در بين قلزم كن

 ستمگر شعله پيكر دلبر بيداد گر آخر

به احوالم ترحم كن ترحم كن ترحم كن

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:33 توسط حسیب| |

لايق وصلی نگرديدم به هجران ساختم
خنده نامد بر لبم با چشم گريان ساختم

صيد دام الفت شان گشته بودم بی طمع
بر جفا و جور و بيداد نكويان ساختم

ای مهء دير آشنا روزی بخوان اشعار من
خون دل خورده به اوصاف تو ديوان ساختم

همچو تيغون از غم و سودای عشق گلرخی
سالها در گلخنی سر در گريبان ساختم

چون سويدا بد گمانی از دل دلبر نرفت
گرچه پيراهن بخود از پوش قران ساختم

سالها بی وعده در راهش نشستم منتظر
پرده های چشم پا انداز جانان ساختم

عشقری از خوان  دونان جهان  تير آمدم
در اتاق بينوايی با لب نان ساختم

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:28 توسط حسیب| |

برايت می سپارم عكس خودرا دلشكار من
كه بعد از مرگ من باشد به نزدت يادگار من

اگر می سوزی تابوتم اگر در خاك بسپاری
بغير از تو كس ديگر ندارد اختيار من

مرا گفتی كه روز و شب خيالت در نظر دارم
چو منظور تو ام صد چرخ باشد افتخار من

اگر صد سال باشم زنده باتو رخ نميگردم
بغير از باختن بردن ندارد اين قمار من

دلی دارم كه از محرومی دارد چشم اميدی
سر راه تو می سوزد چراغ انتظار من

بياد سرمهء  چشمی چنان در بحر سودايم
كه صد خمخانهء می كی كشد امشب خمار من

به علم  ظاهر و باطن چراغ  افروخته با من
بيامرزد خدا استاد و پير پخته كار من

(نثاری ) اين غزل را عشقری ديشب رقم كرده
ببخشايی اگر باشد خطايی در شمار من

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:26 توسط حسیب| |

من ضرب تيغ ابروی نازت شمرده ام
از صد هزار زخم يكی كم نخورده ام
نی خون بديده دارم و نی آه در جگر
از بس بدرد هجر تو دلرا فشرده ام
هر نازو هر ادا بسرم ميكنی بكن
دل را بدست جور و جفايت سپرده ام
روزی بيا برای تلافی  بخاك من
آخر برای ناز و ادای تو مرده ام
بر من حرارت تب و تاب جنون نماند
شد سالها كز آتش هجرت فسرده ام
جانا چرا به شخص دگر ناز ميكنی
من زنده ام هنوز به كابل نمرده ام
گر رفت عشقری ز درت بد گمان مشو
دل زير پای توست دگر جا نبرده ام

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:23 توسط حسیب| |

بساز بامن درين خرابه كه قصر و باغ دگر ندارم
بچای تلخم بكن قناعت كه من غريبم شكر ندارم

به تيره روزی گذشت عمرم ز بسكه شخص سياه بختم
شب است دايم به پيش چشم مگر بدنيا سحر ندارم

مراست در دل همين تمنا كه دور دور قدت بگردم
دريغ و دردا كه در هوای بلند ناز تو پر ندارم

ز آرزو ها بگشته ام پاك گل تمنا تكيده بر خاك
درين حديقه چو نخل خشكی اميد برگ و ثمر ندارم

بمكر و حيله بناز و عشوه عروس دنيا بسويم آمد
بگفتمش زود بگذر از من كه من فقيرم كمر ندارم

((خدای را از دلم نداند كه لخت و لخت جگر برامد
كجاست دلبر به مرگم آيد كه آرزوی دگر ندارم))

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 13:7 توسط حسیب| |

کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر در درگهت باد آورد

یک رفیق دست گیری در جهان پیدا نشد

تا بپای قصر شیرین نعش فرهاد آورد

در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا

سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست

تیر خون آلود خود را نزد صیاد آورد

در صف عشاق میبالد دل ناشاد من

گر بدشنامی لب لعلت مرا یاد آورد

دل کند لخت جگر را نذر چشم گلرخان

همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد

باشد آن روزی که آنشوخ فرامش کار من

یاد از حال من غمگین ناشاد آورد

کیست تا از روی غمخواری در این دشت جنون

بهر دست و پای من زنجیر فولاد آورد

عشقری از روی علم و فن نمیسازد غزل

اینقدر مضمون نو طبع خداداد آورد

 

نوشته شده در 30 Jun 2009ساعت 11:19 توسط حسیب| |

هیچ کسی باور نکند، تو که باور می کنی
هیچ کسی نشنود، تو که می شنوی
هیچ کسی نفهمد، تو که می فهمی
هیچ کسی نبیند ، تو که می بینی
هیچ کسی نشناسد، تو که می شناسی
هیچ کسی نپذیرد، تو که می پذیری
هیچ کسی نخواهد، تو که می خواهی
هیچ کسی نتواند، تو که می توانی
هیچ کسی نباشد، تو که هستی
هیچ کسی نبخشد، تو که می بخشی
هیچ کسی یادش نباشه، تو که یادت هست
هیچ کسی حواسش نباشه، تو که حواست هست
 هیچ کسی صبر نکنه، تو که صبر می کنی
هیچ کسی پنهان نکند، تو که پنهان می کنی
هیچ کسی نماند، تو که میمونی
هیچ کسی دوست نداشته باشه، تو که دوست داری
هیچ کسی مهربان نباشد، تو که هستی
هیچ کسی که تو نمی شود

نوشته شده در 23 Jun 2009ساعت 11:6 توسط حسیب| |

سوخته لاله زار من، رفته گل از کنار من
بی تو نه رنگم و نه بو، ای قدمت بهار من
دوش نسیم مژده ای ، گل به سرِ امید زد
کز ره دور می رسد، سروِ چمنــسوار من
گر به تبسّمی رسد، صبح بهار وعده ات
آینه موج می زند ، تا ابد از غبارِ من
گر همه زخم خورده ام، گل ز کف تو برده ام
باغ ِحناست، هرکجا، خون چکد از شکار من
فرصت دیگرم کجاست ، تا کنم آرزوی وصل
راه عدم سپید کرد، شش جهت انتظار من
آه ِسپندحسرتم ،گرمی مجمری ندید
سوختنم همان بجاست، ناله نکرد کار من
کاش به وامی از عرق، حقّ وفا ادا شود
نم نگذاشت در جبین، گریۀ شرمسار من
خاکِ تپیدنم، که برد، گرد مرا به سوی تو
بندۀ حیرتم، که کرد ، آینه ات دچار من
ظاهر و باطن دگر ، نیست به ساز این نشاط
تا من و تو اثرنواست ، نغمۀ توست تار من
گر به سپهرم التجاست، ورمه و مهرم آشناست
بیدل ِ بیکس توام ، غیر تو کیست یار من

نوشته شده در 23 Jun 2009ساعت 11:4 توسط حسیب| |

مرابه جان تو سـوگندو صـعب سوگندی
که هرگز از تونگردم نه بشنوم پندی
دهنـد پندم و من هیچ پنــد نپذیرم
که پند سود ندارد به جــای سوگندی
شنیده ام که بهشت آنکسی تواند یافت
که آرزو برســـــاند به آرزومـندی
هزارکبک ندارد دل یکی شــــــاهین
هـــــزار بنده ندارد دل خـداوندی
تورا اگرملـک هنـــدوان بدیدی موی
سـجود کردی وبتخـــانه هاش برکندی
وگرتورا ملک چینــــیان بدیدی روی
نماز بردی ودینـــــــار برپراکندی
به منجنیق عذاب اندرم چوابراهیــم
برآتـــش حســـــراتم فکند خواهندی
تورا سـلامت باد ای بت بهار و بهــشت
که سوی قبلۀ رویت نماز خواننــــدی

نوشته شده در 23 Jun 2009ساعت 11:1 توسط حسیب| |

خيال تو دل ما را شكوفه باران كرد
نميرد آن كه به هر لحظه ياد ياران كرد
نسيم زلف تو در باغ خاطرم پيچيد
دل خزان زده ام را پر از بهاران كرد
چراغ خانه ي آن دلفروز روشن باد
كه ظلمت شب ما را ستاره باران كرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه هاي نگاه
كه هر چه كرد به ما ناز آن خماران كرد
من از نگاه تو مستم بگو كه ساقي بزم
چه باده بود كه در چشم نازداران كرد
به گيسوان بلندت طلاي صبح چكيد
ببين كه زلف تو هم كار آبشاران كرد
دو چشم من كه شبي از فراق خواب نداشت
به ياد لاله ي رويت هواي باران كرد
به روي شانه ز بلبل به شوق يك گل خاست
چنين هنر غم دلدادگي هزاران كرد
گلاب مي چكيد از خامه ات به جام غزل

----- 

هر زمان بانگ خوش نامه رسان مي آيد
بر تن خسته ام از شوق تو جان مي آيد
نتا صداي تو به گوشم رسد از رشته ي سيم
دل من لرزد و جان در هيجان مي آيد
نيمشب ياد تو در هودج مهتاب خيال
چون عروسيست كه بر تخت روان مي آيد

نوشته شده در 22 Jun 2009ساعت 15:12 توسط حسیب| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ